این روزها دقیقه های بسیاری سوال می شوند که کجایی ؟ چگونه ای ؟ اما کسی چه می داند کجای راهی نیمه کاره وعده ی آرامشی همیشگی ایستاده .
چگونه ام ؟ وقتی می دانم ادامه ام کجاست ، اما نمی توانم و اگر هر صبح برای زندگی دعا می کنم تنها با امید کلمه ایست که بالاتر از تمام مهربانی ها ایستاده و می خواهم صدای آنها را که از چشمه ی خوشی می نوشند ، بنوشم ، بنوشانم .
راستی چرا برای خودت سوال نمی شوی ؟ ـــ وقتی کلمه ای را که می تواند می توانی ؟ ـــ وقتی به صدای آنها که ادامه ات را می دانند پی برده ای ؟ ـــ راستی
: چگونه ای ؟
: چگونه ام ؟
---------------------------------------------
متولد سال های بی وطنم
و هیچ سرم از زیادی نرفته
که این گونه پرت وپلام
شهید کوچه های این شهرم
با چشم امیدی
از هراس دامنی آلوده تر
ادامه ی آغوشی سوگوارم
برای تمام نام های بی وطن
بغضی ترک خورده
که چکه می کند از پایی میان رفتن و رفتن
سکوتم
روی سرش گذاشته داغ کوچه های لب گزیده را
در خیابان های تا کجا ماندن
چگونه ام ؟
با صدای آژیرهایی که سر می برند
میان شانه هایی که خالی برمی گردند
چگونه ای ؟
وقتی دچاری به چند وچون درهای بسته
وقتی از درد ، دایره می شوی
آنجا که باید
سهمی برای حادثه بگذاری
جایی برای خالی تنهایی
وقتی گرفته هر چه که باداباد
اینجا که فکر می کند اینجایی
و به هر حال ، پایانی به هر جهت
و به هر جهتی که تازه می شوم
چگونه برمی دارد تا از رفتنم برگردم
که تا شانه می بری برای این همه هق هق
بساط پهن میله های موازی ...
تا خنده برمی گردانی
سکوت دیوارهای انفرادی
با چه زبانی کوتاه آمده ای
که این گونه تا نرفته زرد می رسی
وقتی از وطنت چیزی با تنت نمانده
تو می مانی و نا تنی ترین سرگردانی
می دانی که از هیچ در و دیواری نام خانه نمی خوانی
و بر همین گونه ی زرد
مرگ سایه اش را مرتب می کند
زرد که چیزی برای باختن ندارد
دست به آهستگی می زند
سر بر آشفته ها می گذارم
آشفته های در هم بی خوابی
بی خوابی نشسته به بی تابی
تا چرا به سوال های بی جا کناری از خودم داده ام ؟
و چشمم به ماجرایی باز تر شدن می خواهد
از صدایی که می تواند مرا ...
و با او که در شاید این ماجرا ایستاده خوش ترم
متولد ماه های پنهانم
پشت ابرهای آشوب
و تا پای برگشتنی هست
چشم از کدام سمت
برنمی دارند ؟
دست از هنوز
و تا گلو گیرند در تهمت همیشه
آنانکه رو گرفتند
از طاقت سوگوار مادرانی
که در جای خالی آمدنی پرسه می زنند
دست در عطر پیچیدن کوچه ها می برند
که نامی بردارند و با کنار خاطراتشان
بگذارند
تا در جانب حق بگیرند از ما
: به کدامین گناه ...
و از روزی که پرسیده می شود...
نمی پرسند کجا را دارم که رفته باشم
تا بگویی برگرد
کجا می توانی مانده باشی
که بگویم بیا
این گونه سری داریم گرم بی خیال
و آن گونه که گفتن آمده مانده ایم در گورهای دسته جمعی
متولد روزهای ریختنم
به کدام رو برگردانم ، که بگوید بردار
کلمه ای که می تواند مرا ...
اما می خواهم از دوباره
تا نام کوچه ها را
تا خاطرات سرزمینم را به سینه بگیرم ./
تیر ۱۳۸۷

