ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست می گزم و آه می زنم آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
( حافظ )
--------------------------------------------------------------
تا در کنار نام تو معنا شود دلم
باید دوباره تارک دنیا شود دلم
باید دوباره سر بگذارد به کوه و دشت
تا ردپای فصل تماشا شود دلم
در سینه ای که یخ زده از روزهای پیش
سر گرم از تو جاری فردا شود دلم
گردابی از گذشته و طوفانی از هنوز
ایکاش سهم ساحل دریا شود دلم
با می روم «چگونه» و از می رسم «چه دور»
باید که سرشکسته ی آیا شود دلم
تا شک نبرده راه مرا می توان رسید
«اما» چگونه بی تو مهیا شود دلم
با چشم ها به کشتن تردید من بیا
همراه با تو حیرت «اما» شود دلم
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
تنها نمی شود اگر از ما شود دلم
ای فصل گرم گل به تن باغ دوختن
می نوشم از تو گل که گوارا شود دلم
قدری شبیه من به تنی گر گرفته باش
باش آنقدر که با تب تو تا شود دلم
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
تا در به در ندوخته ای وا شود دلم

