باید کنار بیایی با این داغ ، اما ...
باید چشم برداری از این اشک ها ، ولی ...
بردار دل از این همه ایکاش
ایکاش می شد ، اما ...
ایکاش می توانستی ، ولی ...
یک عمر من و تو ، اگر از ما شدن آموخت
بعد از تو دلی ماند که تنها شدن آموخت
هر لحظه سؤالی است برایم که چگونه
مرگ آمد و در چشم تو زیبا شدن آموخت
مرگ آمد و یک راه ، که برگشت ندارد
راهی که به شوق تو مهیا شدن آموخت
در پاسخ ایکاش من خسته چه دارد
فردای پس از تو ، که معما شدن آموخت
برگرد و بگو باز چه می خواهی از این دل
این دل ، که به صحرا زد و دریا شدن آموخت
در خرمنی از خاطره ها ، حسرت دیروز
آتش شد و گل کرد و شکوفا شدن آموخت
من دست به دامان دلی مرده نشستم
تا داغ تو با هلهله بر پا شدن آموخت

