در زمزمه های مادر بزرگ پیدایت کردم
و تو را
در خاطراتی که بعد از من نوشته خواهد شد
انباشته می کنم
هیچ کس نمی داند
برای نوشتن همین چند خط ساده
خودکارم چه دردی کشیده است
در همین چند خط
تو ایستاده ای
و روبروی این شعر جماعتی که سکوتشان
رضایت نیست
همین ها را هم اگر بخواهی
به رگ های خیابان می سپارم
تا جایی دورتر کوهی زبانه بکشد
از تو پرت شده ام
آسمان تا روی شانه های من آمده پایین
ستاره های دور سرم را گیج می خورم
حالا از روبروی این شعر
یکی آب می پاشد
و کسی زیباییش را
در رگ های من تزریق می کند
با چه زبانی به این جماعت بگیم
که آشنای هیچ کدامتان نیستم
که عاجزترین اعتراف زمینم
سری در آسمان دارم
و دعای خیری که هرگز
از دستانم بالا تر نرفت
مهم نیست
تو اما با کدام چشم من آشناتری
تو اما از کدام سمت من
مادربزرگ نگفته بود
نگفته بود و شوخی زمین رودبار حادثه شد
حالا کجای خزر گریه کنم
با کدام شانه که آسمان نلرزد
اتاق کوچکم اگر باغچه ای می شد
تمام جنگلها را مشت می کردم
تا روی این خط قرمز بکوبم
از فومنات میرزا
تا خلیج غرت
از ستون های زانو زده ی تخت جمشید
تا نیشابور عشق
چه کسی سوت پایان را زد که سوم شدیم !

