" یک هفته ی طولانی بعد از کابوسی کوتاه "
شنبه ای که هیچ سمت وسویی نداشت در روزهای گذشته فشرده ام می کرد
و دوستانم با لبخند های همیشگی برای فردا دست تکان می دادند . من چرا میان گذشته و دست ها و فردا ایستاده ام ؟
این کلمات را تنها تو می فهمی که نیستی !
یکشنبه نه سر به دیواری می کوبم نه راه به جایی می برم .
تنها به ثانیه شماری نشسته ام و این از مراتب زجری مدام است .
آینه ی مه گرفته انگار چیزی می خواهد بگویید !
لبخندم را جلوتر می برم . دوستانم از پشت پنجره ها به قهقهه افتاده اند .
من و آینه و دوشنبه ی مه گرفته در جایی پنهان خجالت می کشیم .
قاب عکس ها ،سر بلند ، به جهانی از سوء تفاهم فکر می کنند .
من اما بی اجازه ی دیوارها بیرون می زنم ...
سلام سه شنبه ی منتظر
سلام
چهارشنبه خسته بود ،
خسته
گفتم : با من دیگرانی هستند که مهربان می مانند
خندید !
گفتم : با من خیالی هست لبریز از خورشید
خندید !
گفتم : برای فردای تو نگرانم
آرام برخواست و به تلخی ادامه داد ...
چهار شنبه خسته بود ، خسته ...
با این همه ، باید ادامه اش را زمزمه می کرد .
چهارشنبه ایستادن نمی دانست و من هم نمی دانم
وقتی چهارشنبه ام وقتی خسته ام ، خسته
( امید حاصل روزها جستجو است اما ناامیدی فرزند لحظه ایست )
این را پنج شنبه ی مهربان در گوشم زمزمه کرد
ما دور تا دور امیدی زیبا جمع شدیم ، بزرگ شدیم ! سر کشیدیم ، وبعد
پراکنده شدیم .
این را در گوش پنج شنبه ی مهربان فریاد زدم .
آدمی به بهانه ای اندک از زندگی ادامه می خواهد وقتی هنوز گسترده نشده ، نیاموخته .
به من گفت که مهربانی در این گستره حکم می کند
اما با ما دلی است که سر رفته ...
« بیرون هوای آفتابی پنج شنبه هاست
اما دری برای اثبات این حرف ها ندارم »
جمعه روبروی انتظار شنیدنم نوشت :
«حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد»
و من ، بیجاترین سکوتم را با تمنایی سربه زیر شکستم :
«صبا در آن سر زلف ار دل مرا بینی
ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد»
و شنیدنم شعله کشید از ادامه ای که مانده بود :
«هر آنکه جانب اهل وفا نگه دارد...»
+ نوشته شده توسط علی قربان نژاد در و ساعت
|